|
||||||||||
|
|
جاي بنر هاي شما ![]() نوشته شده در جمعه 12 مهر1387 توسط آرام |
منت بر سر تقویم گذاشتی و پاییز را شرمنده کردی و مهر را سرفراز نمودی 12 گل یاس خوشبو تقدیمت. تولدت مبارک آرام نازنینم... ـ شب خاکستری ـ ![]() نوشته شده در سه شنبه 9 مهر1387 توسط آرام | با اين كه به كامبيوتر دسترسي ندارم وبا موبايلم دارم به روز مي كنم،اما اومدم تا به همه عيد رو تبريك بكم. بي نوشت: بابا جونم ، عيدت مبارك،روحت شاد! ![]() نوشته شده در شنبه 2 شهریور1387 توسط آرام |
چند روزي كه اصلا حوصله ي نوشتن رو ندارم، روزمرگي كلافه ام كرده و من به دور از همه ي اتقاقاتي كه داره مي افته فقط و فقط عاشقانه به كارم مشغولم...نه مدال گرفتن ساعي خوش حالم كرد و نه آشفتگي مردم ايران غمگينم .حتي وقتي ازم دعوت كردن تو سمينار بانوان برتر شركت كنم هم دلم نخواست ،مدتهاست كه ديگه نه از چيزي خرسند ميشم و نه چيزي ناراحتم ميكنه... احساس ميكنم موقتم وبايد رفت...نه اين نا اميدي نيست چون براي زندگي در تلاشم! اما ميدانم بايد رفت...! ![]() نوشته شده در سه شنبه 15 مرداد1387 توسط آرام | جز گرما و بي برقي ملالي نيست!!!اين هم از فوايد تو ايران زندگي كردنه كه كسي سردش نميشه!!! بنزين ماشين من هم كه ته كشيده و بايد فكر تهيه آزاد كنم!!!حال و روزگارم هم خوشه خدا پدر دكتر حقيقي رو بيامرزه...!!! با شب خاكستري هم مثل قديمم. عاشق،مشتاق و...!!!سرم هم كه قيامته خدا رو شكر تابستونا وضع بازار يه تكوني ميخوره... امسال ميرم غير انتفاعي... دلم بدجور شور ميزنه...حوصله لوس بازي هاي بچه شهري ها رو ندارم...دلم براي جاي قبلي تنگ ميشه...صبحانه هاش...آدماش... خنده هاش!!!
![]() نوشته شده در پنجشنبه 3 مرداد1387 توسط آرام |
![]() نوشته شده در چهارشنبه 26 تیر1387 توسط آرام | هر چند که دو ساله دیگه نیستی تا برات عطر بخرم و تو هم از سر شوق منو ببوسی و خودتو لوس کنی و بگی مرسی بابا... نیستی بابا و این داغ یه همچین شبی دلمو بیشتر میسوزونه... نیستی !!! اما وقتی اشک تو چشمام میاد... وقتی می خوام خودمو در درونم به ویرانی بسپارم یکی هست که میگه نه من هستم و من به یاد اونه که بلند میشم و اشکامو پاک میکنم و گل سرخی رو که خریدم به یادش بو میکنمو یواشکی گل رو زیر صندلی ماشین قایم میکنم تا زود اونو نبینه...وقتی بهش میگم پدر عزیز، و اون میخنده و میگه قربون اون مامان خوشگلش برم و من شرمگین شوق رو تو صداش حس میکنم!!!
پی نوشت:امشب چه شب قشنگی بود... کاش منم با تو شمال بودم...!!!
![]() نوشته شده در جمعه 21 تیر1387 توسط آرام | گاهی یک کودکم شاد که از نگاه ابریشمین تو سرازیر می شوم.گاه یک اشتیاقم نورانی در آستانه شکوفا شدن . حرفهایم را با صبح می آمیزم تا مسافر قلب مهربانت شوم . من کاغذی مچاله بودم در جاده های باد ،بی هدف ،می غلتیدم تا که تو آمدی مهربانم . احساس کردم که در تنهایی غلیظی که روی زمین گم کرده بودم تو همرازم شدی . یاد تو شبهایم را آکنده است . یاد تو بهانه ای شدبرای سرودن ترانه عشق . یاد تو آغازی شد برای سیب شدن . وقتی که باز شب متراکم می شود غصه هاروی دلم می نشیندو دل تنگت می شوم . روزها را روی دیوار تند تند هاشور می زنم تا زود بر گردی . از پنجره شبها ،بیرون را که نگاه می کنم و به یادت در ابرها غوطه می خورم . عزیزدلم پرستو ها هم در نبودت بی حوصله شده اند . گلها هم حوصله عطر افشانی را ندارند. دنیا بی تو یک کوچه بن بست شده است. ودفترهاهم حرفی برای گفتن ندارند .حتی کلمات هم نامانوس شده اند . چشمهایم به یادت گریه را امشب تلفظ کرد. دلم می خواهد که بیایی با یک بغل مهربانی . چاره ای نیست من هم با قافله پروانه ها و پنجره ها و با هزار هزار رنگین کمان منتظرت می مانم ... پی نوشت: بیخود نبود که بابا دیشب اومد به خوابمو ازم خواست که برم سر خاکش!!! آخه لیلة الرغائب بود و منم از خدا حضور همیشگی تو عزیزم رو تو زندگیم خواستم...!!! ![]() نوشته شده در پنجشنبه 13 تیر1387 توسط آرام | اگه تو نباشي همه چيز بي رنگ است و چقدر سخت است زندگي در ميان مجموعه بي رنگ ، جايي كه احساسها بدون رنگ مي شوند و احساس رنگين مرا محكوم خواهند كرد بدون تو نمي دانم به كدامين ترانه بايد رنگ صبح را تقديم كنم. راستي صبح به چه رنگ است ، رنگ اشياء يا رنگ كلمات ؟ صبح من با تو به رنگ احساس نسيمي است كه به هنگام سحر گلبرگ ها را نوازش مي كند و بوي تو را براي من مي آورد. من بقچه اي از يك دنيا حرفهاي نگفته به قاصدك دادم كه برايت بياورد و از عشق من بگو يد . نمي دانم آمد يا باز دست روزگار او را به دوردستها برد و حرفهاي من ناگفته باز ماند من اطمينان ندارم به هيج چيز بخصوص به اين آدم هايي كه ادعاها دارند و خود خالي از هيچ اند ، اما عشقم مرا وا مي دارد كه تو را متفاوت ببينم مي داني چرا ؟ چون من با تو به اوج بودن مي رسم ، به اوج شعر و براي تو مي سرايم ، براي تو كه اگر هزار بار اتفاق بيافتي باز هم تازه ترين حادثه اي..... مي خواهم بروم به ابرها برسم و ببارم چرا كه در باريدن طراوتي است و من سخت دلم تنگت هستم براي باريدن ، براي حس كردن تو و براي حس شدن پی نوشت:می خواهم اینبار باز برای تو ترانه بسرایانم که عزیزم خیلی دوستت دارم...
![]() نوشته شده در یکشنبه 9 تیر1387 توسط آرام | سخت است هنگام وداع آنگاه که در می یابی چشمانی که در حال عبور است پاره ای از وجود تو را نیز با خود خواهد برد...
پی نوشت۱:دایی و نیکولینه رفتند مثل خیلی ها که رفتند!!! مثل بابا که رفت!!!کم کم یاد گرفتم که همه چیز از دست دادنیست...! پی نوشت ۲: نمیدونم چرا باید ترس از آینده باشه؟ تو هم میترسی از دست بدهیم؟ پی نوشت ۳: یه زمانی همه ی زندگیم آبی بود... از روزی که تو اومدی زندگیم شده بوی پیراهنت!!! می خوام چشمام بینا تر بشه!!!
![]() نوشته شده در سه شنبه 28 خرداد1387 توسط آرام |
سلام پدر
![]() نوشته شده در سه شنبه 21 خرداد1387 توسط آرام |
Not of cloud Not of water Not of leaves Not of this clam lofty blue
Not of these do I think
![]() نوشته شده در شنبه 18 خرداد1387 توسط آرام |
نميدونم چه سري تو كاره!! بعد يك سال رفتن به شمال تازه اونم سالروز فوت بابا كه مقارن با شهادت فاطمه ي زهراست و همين كه باز دايي بيژن كنارم بود...!هر جا رو كه نگاه كردم و از هواش نفس كشيدم بابا رو ديدم جاي پاهاش... جاي دستهاش... حتي هوايي رو كه آلوده به دود سيگارش شده بود رو ديدم... چقدر هم ملموس و واقعي...خدا رحمتت كنه بابا!!!
![]() نوشته شده در سه شنبه 7 خرداد1387 توسط آرام |
همه عمر برندارم سر ازین خمار مستی که هنوز من نبودم که تو بر دلم نشتی پی نوشت: بعد از زیارت کعبه زیارت امام رضا (ع ) خیلی می چسبه!!!
![]() نوشته شده در سه شنبه 31 اردیبهشت1387 توسط آرام |
باران که میبارد تو می آیی
![]() نوشته شده در چهارشنبه 25 اردیبهشت1387 توسط آرام |
در دستور عرفان فعل اینگونه صرف میشود: من نیستم
![]() نوشته شده در یکشنبه 15 اردیبهشت1387 توسط آرام |
از این به بعد شما احتمالاْ دل من* را می بینید که می آید اینجا و تاپ تاپ می کند و می رود! ![]() نوشته شده در دوشنبه 9 اردیبهشت1387 توسط آرام |
من تنهامكاني را ديدم كه جنان با قدرت بر زمين نشسته بود كه گويي ريشه در اعماق زمين دارد. اينجا خانه ي خدا نيست بلكه همان جائيست كه آدم از آن به وجود آمد و زيست! و من شرمنده ي خدايي هستم كه عبادتگاهش نيز بر سرشت بنده اش ارج مي نهد نه بر خودش من مكاني را ديدم كه با هاله ايي از نور به افلاك متصل بود و حجر الاسودش تنها نشاني از آن قادر بي همتا داشت و چه خوشبخت بودم من ! كه به فلسفه ي دعوتم پي بردم كه چه انسانهايي بي تعمق و تنها به صرف پرستش و جمع كردن توشه ي آخرت به اين مكان آمده اند و رفته اند پس چرا پاهاي من توان آمدن نداشت در اولين ديدار؟آيا ميدانست كه آبروي دلم زير ناودان طلا ميريزد؟ يا فهميده بود كه دلم لا به لاي شكاف يماني جا ميماند؟...همه چيز ماند و من ... باز گشتم...!
![]() نوشته شده در جمعه 23 فروردین1387 توسط آرام | كعبه ام بر لب آب. كعبه ام زير اقاقي هاست. كعبه ام مثل نسيم ، مي رود باغ به باغ ، مي رود شهربه شهر. "حجر الاسود " من روشني باغچه است.
پی نوشت: دعوت شدم تا جایی رو ببینم که از خاکش به وجود اومدم...!
![]() نوشته شده در سه شنبه 20 فروردین1387 توسط آرام |
میرم که با تو برگردم
پی نوشت: شب بارانی من... و شب خاطره انگیزی بود ... که تو بودی و دگر هیچ نبود!
![]() نوشته شده در جمعه 17 اسفند1386 توسط آرام | تو و منو آسمو نو خدا ...!!!
پی نوشت: این پست رو باید قبل از سفرم به امارات میگذاشتم ...! ![]() نوشته شده در پنجشنبه 9 اسفند1386 توسط آرام |
تا به زودی خداحافظ...! پی نوشت۱:چند روزی میرم امارات ... زودمیام اگه خدا خواست و برگشتنی بودم! پی نوشت ۲: دلم تو این شرجی گرم... نفسهای داغتو می خواد! تا روی این هوا رو کم کنه...
![]() نوشته شده در یکشنبه 5 اسفند1386 توسط آرام |
تو مرا میفهمی من تو را میخواهم و همین ساده ترین قصه ی یک انسان است تو مرا میخوانی
من تو را ناب ترین شعر زمان میدانم و تو هم میدانی تا ابد در دل من میمانی
پی نوشت: به گلهای نرگسی که برام گرفتی گفتم: - چرا ؟ باید اینقدر دلم براش تنگ بشه که وقتی صداشو می شنوم هق هق گریه رو سر بدم...آخه بابا رحمی!!!
![]() نوشته شده در جمعه 19 بهمن1386 توسط آرام | ای کاش امتداد لحظه ها تکرار همیشه با تو بودن بود... برای تو که نمیدانم در خاطرت میمانم یا برایت خاطره می شوم...!
پی نوشت: مدتیه نوشته هام عاشقانه شده... از دورو برو اجتماعم غافلم؟ تو میدونی چرا؟ امروز امامزاده طاهر و کردان و حضور... باز هم برایم خاطره شد! ![]() نوشته شده در دوشنبه 15 بهمن1386 توسط آرام | چقدر شیرین بود ...
پی نوشت: باز هم دلتنگ بابا شدم!!!می خوام برام دعا کنه...
![]() نوشته شده در سه شنبه 2 بهمن1386 توسط آرام |
پی نوشت: ای شاذ من....!!!! ![]() نوشته شده در دوشنبه 1 بهمن1386 توسط آرام |
عشق من گويا كم جان شده بود! امشب از نور رخ ماهت، جانش دادم. ترس و ترديد، در اين عاشق ديوانه فراوان شده بود! امشب از پرتو فرزانگي ات، ماه، امانش دادم. شبح "كلبه عشق"ي كه به شوقش مي تاخت از غم تاول و پاي آبله زندان شده بود!!! من تورا يادش آوردم و انگار جهانش دادم. "چشم" من باز و حجاب از رخ "ماه" تو به دور تا ابد ايدون باد.
![]() نوشته شده در شنبه 22 دی1386 توسط آرام |
شب وصل تو این رازم عیان شد که عمرم بی تو سر تاسر تلف بود
![]() نوشته شده در پنجشنبه 29 آذر1386 توسط آرام |
من تمام پله ها را آبی رفتم آسمان خانه ی ما آسمان خانه ی همسایه نبود من تمام پله ها را که به عمق گندم می رفت گرسنه رفتم من به دنبال سفیدی اسب در تمام گندمزار فقط یک جاده را می دیدم که پدرم با موهای سپید از آن می گذشت
من تمام گندمزار را تنها آمده بودم پدرم را دیده بودم گندم را دیده بودم و هنوز نمی توانستم بگویم : اسب من من فقط سپیدی اسب را گریستم اسب ها مرا درو کردند
احمدرضا احمدی
پی نوشت۱: به یاد پدر عزیزم و جای خالی اون در شب یلداو با اجازه از دوست خوبم امیر که این شعر رو از بلاگش برداشتم. پی نوشت ۲:سالروز وفات ناصر عبد الهی !!!باز هم یاد و خاطره اش برام عذاب آوره...خدا رحمتش کند! پی نوشت ۳:عید سعید قربان مبارک!
![]() نوشته شده در جمعه 23 آذر1386 توسط آرام |
باران كه مي بارد تو مي آيي پی نوشت: عشق افتتاح شد! ![]() نوشته شده در شنبه 17 آذر1386 توسط آرام |
پ.ن : به زودی در این محل عشق افتتاح می شود !
![]() نوشته شده در شنبه 17 آذر1386 توسط آرام |
واژه اي در قفس است...
![]() نوشته شده در شنبه 10 آذر1386 توسط آرام | زین پس در کار جهان علت یابی نخواهم کرد که بسیار آمده اند از ما قویتر که نفهمیده رفته اند.. فلسفه چیستی و علت جهان را دنبال نخواهم کرد و به جایش دل خواهم سپرد به بستنی و آب هویج و چای مسمای تازه دم ریخته در استکان کمر باریک با گز کرمانی اصفهان ...... دل خواهم سپرد به او که یادش مرا عطر سیب است و من به آن خوشنود.....
پی نوشت:زندگی تازه!!!این هم بدک نیست، سر میکنیم!!!
![]() نوشته شده در دوشنبه 21 آبان1386 توسط آرام |
ديدن جعفر والي در نمايش اتاق شماره ي شش و اجراي زيبايش در نقش اول اين كار منو به ياد برادر مرحوم و هنرمندش آقاي علي محمد والي كه يكي از دوستان ديرينمون بود انداخت و باز ياد اين دنياي بي مرام و بي ارزش افتادم...ياد بابا كه رفت و آقا والي كه مرحوم شد...هر دوشون چه زود از ميان ما رفتند...پشت صحنه وقتي با آقاي جعفر والي صحبت ميكرديم همگي به ياد اون مرحوم افتاديم ...دلم نيومد ازش يادي نكنم...خداوند روحش را قرين رحمت سازد... و بابا رو هم! تئاتر اتاق شماره ی ۶ به کارگردانی ناصر حسینی مهر و با اجرای جعفر والی هم اکنون در تالار مولوی به نمایش گذاشته شده.دیدنش رو به هنر دوستان توصیه می کنم!
![]() نوشته شده در جمعه 4 آبان1386 توسط آرام | ممنون از دوست خوبم علی داریانی که منو به این بازی دعوت کرد معرفی:آبی آرام بلند،چون دنبال آرامش بودم و تا حدودی به دستش آوردم!!! فصل، ماه و روز مورد علاقه ام :پائیز،مهر،و پنج شنبه رنگی که دوست دارم:سبز غذای مورد علاقه ام:ژیگو و استیک با سس قارچ موسیقی مورد علاقه ام:یانی و احسان خواجه امیری ساز مورد علاقه ام :دف،پیانو،ویولن بدترین ضد حال:... بزرگترین قولی که دادم:فراموش کردن یه چیزی! ناشیانه ترین عمل:قول ازدواج به یه نفر! بهترین خاطره ی زندگی:اومدن دایی بیژن به ایران! بدترین خاطره ی زندگی:فوت پدرم تو شمال! کسی که مشتاق دیدنش هستم همیشه: همسرم (شب خاکستری)! دعا برای چه کسانی:همه ی ایرانی ها... نفرین :دوست ندارم. وضعیتم در ۱۰ سال آینده(یا بهتر بگم دوست دارم چی بشه):از ایران رفتم... من هم دوست خوبم امیر رو به این بازی دعوت میکنم!
![]() نوشته شده در پنجشنبه 19 مهر1386 توسط آرام |
مثل همون شبی که تو خواب بهت گفتم همه ی امیدم اینه که اون روزی برسه که بیام پیشت... آخ که اگر بودی خوشبختیم تکمیل بود!!!!
پی نوشت۱:بیستم مهر ماه٬ بزرگداشت حضرت حافظ٬روحش شاد!!! پی نوشت۲:بابا جون عیدت مبارک!
![]() نوشته شده در پنجشنبه 12 مهر1386 توسط آرام |
تولد، يعنی: آغازِ لاجرم پی نوشت: اصلا جای نگرانی نيست، من متولد شده ام، راحت باشيد! ![]() نوشته شده در یکشنبه 1 مهر1386 توسط آرام |
مهر...ماه من...!
پی نوشت:[+] ![]() نوشته شده در سه شنبه 27 شهریور1386 توسط آرام |
چقدر دلم برای دستات تنگ شده...! .......................................................... پي نوشت :فرودگاه امام خمینی- پرواز های خروجی بازم گیت.... و باز اون خصلت جالب!!! وقتی اینورشی، اینجایی، ولی پات رو که بذاری اون ور، دیگه اینجا نیستی! به امید دیدار،میثم!
![]() نوشته شده در جمعه 23 شهریور1386 توسط آرام |
هیچ چیزی تو این دنیا ثابت نمی مونه!!!
![]() نوشته شده در دوشنبه 19 شهریور1386 توسط آرام | اینک بواسطه خود خواهی به نفر دونفر زجر بکشند
پي نوشت: اين پست رو تقديم ميكنم به سهيل و افسانه ي عزيزم و همين جا بابت هر آنچه كه شنيدند و هر كار كه برايمان كردند سپاسگزاري ميكنم...خدا روح مادرت را قرين آرامش سازد. ![]() نوشته شده در پنجشنبه 15 شهریور1386 توسط آرام | از حالا دلم بيقرار آن روز است که دوباره ببینمت .نمي داني كنار تو چقدر آرامش من بزرگ بود .نمي داني چقدر آرامي و آرام بودنت آن هنگام که روحت از جسمت پر کشید زیبا بود آرامشت به من آرامی می بخشید انگار مرا تورا گهواره كودكي هايم خوابانده اي و مادرم به همان آواي مهربان و هميشگي توي گوشم لالايي مي خواند. نمي داني چقدر دلم تنگ توست ،نمي داني چقدر بيتابم كه دوباره مرا به نام صدا كني .نمي داني براي رسيدن به تو چقدر با خودم توي تنهايي ام حرف می زنم . هر شب و هر شب .چقدر تا نيمه هاي شب ، گاهي حتي تا سپيده زدن صبح با حافظ شور می کنم .چقدر فكرمان را با حافظ ريختيم روي دایره ی زندگي كه چه كنيم. نمي داني چقدر دلم بيتاب نگاه تو ست.بيتاب دستانت كه شكل نوازشند براي روح زخمي و نا آرام من. نمي داني چقدر محتاج آغوش تو هستم . مسيحاي من .... تشنه ام .... تشنه روزي كه مرا با مهرباني هميشگي ات در آغوش بگيري . روح مجروح و خسته من تنها در كنار تو آرام ميگيرد .همچون طفلي در آغوش مهربان پدرش!
پی نوشت: امشب به شکل تلخی به بی پدر شدنم پی بردم...! ![]() نوشته شده در شنبه 10 شهریور1386 توسط آرام |
دیر شد اما بالا خره تموم شد...
پی نوشت: خدای را شاکرم برای همه ی داشته ها و نداشته هام!!!
![]() نوشته شده در پنجشنبه 8 شهریور1386 توسط آرام | به تو مي پيوندم وقتي در فراسوي توهمات زندگي در عبور از پل بدون رود در ريزش باران بي امان وحشت تو را در كنارم حس مي كنم به تو مي پيوندم. به تو مي پيوندم وقتي در عبور از جاده پر پيچ و خم زندگي تكيه گاهم بودي و باورم كردي وقتي كه برگ برگ زندگيم را ديدي و دركم كردي به تو پيوست اي " خوب خوب ترین"
![]() نوشته شده در شنبه 3 شهریور1386 توسط آرام | تنها به تماشای اندیشه ام مثل نور
همه چیز می روید حتی فنا شدن انتها درغروب می میرد و طلوع باز آن را در رگ روز حس می دهد جنبش همه جا حاکی ست زیستن پرواز را در راه با خود می جوید و سیاهی جام شوکران را لبخندی میزند و سفر که عادتی ست پیوسته در راه حکایت وقت! انبوه زمان بسیار تماشایی ست من سیب را از درخت نمی چینم می پرم و با دهان آن را گاز می گیرم!
پی نوشت۱:روزهای سختیست مرگ بابا و بعد هجرت دختردایی او که خیلی ما به هم علاقه داشتیم...! پی نوشت ۲:مزار بابا چون داخل حرمه و روی اون فرش انداخته شده دید نداره که بتونم عکسش رو بگذارم.برای دوست خوبمernesto فقط از اون مراسم که کنار آرامگاهش ا نجام شده عکس میگذارم.و برای پدرانمان آمرزش میطلبم...!
![]() نوشته شده در چهارشنبه 3 مرداد1386 توسط آرام |
تو فانی می شوی , من باقی می مانم نه من فانی می شوم تا باقی بمانم من پر از سرعت تنها شدنم تو پر از وسوسه محو شدنی
پی نوشت۱:روزهای سختیست جدایی از پدر! به صدای سوزناک رسول نجفیان گوش میدهم و یادگارهای بابا رو در گوشه و کنار خونه میبینم.اشک بر روی گونه هایم سر میخورد اما مجبورم به خاطر مامان و ... نگذارم آنها رو ببینند.دیروز با درد اعلامیه ی چهلمش رو طراحی کردم.دیشب با مادر یا خواهرش بود که به خوابم اومد.اونقدر واقعی که تنش رو لمس میکردم.چه زود چهل روز گذشت.باورم نمیشه.دیگه از مرگ نمیترسم.دوست دارم برم پیش بابا.می خوام بدونم اونجا چی کار میکنه.می خوام منم بهش بپیوندم.اما اینجا یه صداست که نمیگذاره.یه صدا که عشق رو در من بیدار میکنه.به من میگه که بیا، بیا که زندگی روند خودش رو داره،باید فراموش کنی،وقتی این عشق رو میبینم سست میشم،مست میشم و لبخند میزنم،شاید خواست بابا هم همین باشه... پی نوشت ۲:وفات بابا مصادف بود با روز وفات فاطمه ی زهرا(س) و چهلم او مقارن بود با ولادت حضرت علی (ع)...نمیدونم چه رازی نهفته است در این در گذشت؟ روز پدر رو برات پدرم عطر می خرم چون خیلی دوست داشتی و همه رو روی آرامگاهت میریزم.
![]() نوشته شده در شنبه 30 تیر1386 توسط آرام |
خداحافظ همين حالا همين حالا كه من تنهام خداحافظ به شرطي كه بفهمي تر شده چشمام خداحافظ كمي غمگين به ياد اون همه ترديد به ياد آسموني كه منو از چشم تو مي ديد اگه گفتم خداحافظ نه اين كه رفتنت ساده است نه اين كه ميشه باور كرد دوباره آخر جاده است خداحافظ واسه اين كه نبندي دل به روياها بدوني بي تو و با تو همينه رسم اين دنيا خداحافظ خداحافظ همين حالا
پی نوشت:بعد از اون همه دلهره...اومدنت اونجوری که همه رو سرپرایز کردی و بعد هم مرگ بابا که باز اون هم غیر منتظره بود...و جای خالی اون و برگی که در دفتر زندگیم خورد و جشن میلاد دیشبت و رفتن هول هولیت که تاریخ پرواز رو اشتباه کرده بودیم... نمیدونم این چهل روز بر ما چه گذشت هر چه بود مثل خیال بود... دایی عزیزم برات آرزوی سلامتی و دیدار مجدد میکنم!!! ![]() نوشته شده در جمعه 29 تیر1386 توسط آرام |
امشب سر خاک بابا ، تو بودی من بودم وخدا... ليله الرغائب بودو دل شکسته ی من و مراددلمان! کلام تو و اشکهای من...و بابا که مطمئنم نظاره گرمان بود ... و خدایمان همان نزدیکی ها بود... به بابا از تو گفتم ...این که هستی... که میمانی و من تنها نیستم !!! اشک هایم را پنهان از تو از روی گونه هایم سرازیر میسازم...صدای ربنا می آید و من می بینم که زمزمه ی دعایمان به اوج رسیده ... ليله الرغائب بود آفتاب زندگی... و من مراد دل گرفته ام!
![]() نوشته شده در جمعه 15 تیر1386 توسط آرام |
بي تو مهتاب شبي باز از آن کوچه گذشتم
اما تو آن شب کنارم بودی...
![]() نوشته شده در پنجشنبه 7 تیر1386 توسط آرام |
افتاد آنسان که برگ آن اتفاق زرد می افتد افتاد آنسان که مرگ آن اتفاق سرد می افتد اما او سبز بود و گرم که افتاد!
هنوز در باورم نمی گنجد، آرام وقرار ندارم...جای خالی او در اتاق به تاریکی بدل شده است!و من در حسرت نوازشهایش میسوزم.هر شب به عشق دیدارش میخوابم اما افسوس از او که رفته...همیشه میگفتم حیفی که بمیری...آنهایی که میشناختنش هم همین را میگفتند...اما افتاد آن اتفاق سرد!!! پی نوشت۱:از همه ی دوستانی که لطف دارن و میان و تسلای خاطری برای من میشن یک دنیا ممنونم.در اولین فرصت نزدتان خواهم آمد. پی نوشت ۲:میدونستم اول از همه به خواب خودم میایی...الهی فدات شم عزیز جانم که هنوز همه رو به من میسپری
![]() نوشته شده در یکشنبه 3 تیر1386 توسط آرام |
سلام پدر ![]() عيد فطر رييس جمهور دنيا يا رييس جمهور ايران؟! مستندات علمی و باستان شناسی- (چگونه فرعون و لشکریانش گرفتار عذاب الهی شدند.؟) قدر ماه رمضان گلشیفته فراهانی روزت مبارک بابا! یک سال بعد... |